تبليغاتX
بیقرار
سرورم غیبت تو خواب از دیدگانم ربوده ، خاطرم را پریشان ساخته وآرامش دلم را سلب نموده است ( امام صادق)

وقتی می خواستم تصویرم را نگاه کنم ، ناخودآگاه چشمانم به سمت دکتر سر می خورد . من امروز پیر شده ام اما چگونه می توانم به پیر شدن خود بیاندیشم در حالیکه تصویر " پیشانی چروک و موهای سفید سر و صورت " این روزهای دکتر ، مدام در جلوی چشمانم ظاهر می شود و جمله ای که او مدتها پیش گفته بود که :

" تا قبل از شهرداری حتی یک موی سر و صورتم سفید نبود ......."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:38  توسط جعفر فرجی  | 

برداشت اول : عصر روز جمعه ...

در حالیکه روزهای انتهایی مهلت ثبت نام به دلیل اثرگذاری بیشتر، زمان مناسب تری برای ثبت نام می باشد ، دکتر احمدی نژاد امروز را برای ثبت نام خود انتخاب نمود .

" انتخاب تعمدی عصر روز جمعه " علی رغم پذیرش پیش فرض " انعکاس کمتر رسانه ای " این واقعه ، نمادی از جهت و مبنای حرکت است  .

   علاوه بر این ، انتخاب روز جمعه دلیلی دیگر نیز دارد . بخوبی بخاطر دارم که آقای ثمره می گفتند چند وقت پیش یکبار که برای بیان مطلبی راجع به انتخابات خدمت آقای احمدی نژاد رسیدم ، هنوز در ابتدای مطلب بودم که ایشان به بنده گفتند : ساعت کاری زمان طرح این مطالب نیست ، این صحبت ها زمانش برای استراحت روز جمعه است  ....

امروز نیز وقتی علت انتخاب این زمان را از دوستان پرسیدم علاوه بر دلیل پیش گفته ، گفتند که دکتر نمی خواست در ساعت اداری ، وقت خود را صرف امور انتخاباتی ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:31  توسط جعفر فرجی  | 

برداشت اول : آرزوی دست یافتنی یک سرباز مخلص ... 

وقتی که داشت کلمات جناب آقای فتاح کنار هم می نشست ، نمهای اشک از گوشه چشمانم آرام آرام آهنگ باریدن به خود می گرفت .  او از آرزوی دیرین احمدی نژاد می گفت و از شهادت ....

می گفت ، چند وقت پیش که برای اداء احترام به زیارت مزار شهدا رفته بودیم ، حواسم به دکتر نبود و بر سر مزار هر یک از دوستان گذشته مان نحوه شهادتشان را مرور می کردیم .....

-          فلانی را یادت می آید آرزو داشت که  ...

-          این یکی گلوله به سینه اش خورد  ....

-          فلانی را یادت هست که می گفت دوست دارد چگونه به شهادت برسد ، آخرش هم ....

سکوت دکتر بیش از حد معمول شده بود ، به چشمانش نگاه کردم ....

چشمانش بهاری شده بود و حالش دگرگون ...

-          گفت فلانی من چنین شهادتهایی را دوست ندارم ....

-          فلانی از خدا خواسته ام و آرزو دارم که در  راه " اسلام و امام و میهنم "  بدنم و تمام هستی و وجودم " پودر " شود و از بدن من و از وجود من حتی به اندازه ذره خاکستری نیز باقی نماند ....   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:18  توسط جعفر فرجی  |