تبليغاتX
بیقرار
سرورم غیبت تو خواب از دیدگانم ربوده ، خاطرم را پریشان ساخته وآرامش دلم را سلب نموده است ( امام صادق)

برداشت اول : تصمیم کبری...

در این چند سال قسمت و لطف الهی بر این بوده که هر وقت خواسته ام " مهمترین تصمیم زندگی " ام را بگیرم ، توجیحاتی از قبیل  شرایط حساس و ویژه کشور و نیاز به اختصاص وقت شبانه روزی و ... باعث می شد این کار به زمان دیگری موکول گردد . حدودا از یک سال پیش از انتخابات بود که ظرف کمتر از 5 ماه 29 استان کشور را بطور میانگین هفته ای دو استان و هر استان حدود 3 تا 4 روز  با آقای امیریان برای ساماندهی ستادها رفتیم .  یک کار سنگین تقریبا شبانه روزی و فوق العاده ای در گرما و سرما و رمضان و .... از شناسایی نیرو گرفته تا سرکشی و رسیدگی و سازماندهی در شهرستانها صورت گرفت .

به غیر از چند سفر بدلیل کمبود امکانات اکثر قریب به اتفاق سفرها زمینی و با شرایطی سخت و خاطره انگیز صورت گرفت که نقل داستان هر استان خود یک مقاله ای جداگانه می طلبد .

الحمدلله کاری صورت گرفت که لبخند رضایت را بر روی لبان دکتر نقش بست و خستگی بیش از 600 جلسه بالای یک ساعت و سخنرانی و صحبت و سر درد و ... را با یک تبسم دکتر از تنمان خارج نمود .

از ابتدا نیز مشخص بود که وضعمان در شهرستان ها بهتر از تهران خواهد بود . سازماندهی مان نیز بیشتر متمرکز بر روی شهرستانها شده بود ....

پس از اعلام نتایج انتخابات تصمیم گرفتم که دیگر به هیچ کاری نپردازم تا خدا  تکلیف رئیس آینده ام را تعیین کند و با لطف خود بهترین همسر دنیا را نصیبم نماید . چنین بود که در دو ماه گذشته شاید بی اطلاع ترین دوران این چند ساله خود را گذراندم و علی رغم اتفاقات مختلف بر عهد خود باقی ماندم و تا نهایی شدن ماجرا کمتر مسائل سیاسی را دنبال نمودم و علت تاخیر در نوشتن مطالب جدید ، همین  افتادن در دام پربلا و شیرین ازدواج بوده است .

 

 

 برداشت دوم : آشنایی با یک موجود آسمانی

آقا احسان یاوری که چند باری در دوران انتخابات از بنده پرسیده بود که آیا قصد ازدواج داری یا نه و با جواب منفی من مواجه شده بود ، در تاریخ اول رجب پیشنهاد خود را تکرار کرد . در توصیف خواهر مذکور فرمودند که : "حدودا پنج سالی صمیمی ترین رفیق همسرم بوده و فعالترین و مقیدترین دانشجوی دانشگاه بوده و از روحیات و خلقیات اسلامی او همسرم خیلی تعریف می کند و حدودا یک سالی می شود که به این رسیده ایم که این گزینه را به شما پیشنهاد کنیم ......."

قرار شد در روز جمعه تاریخ سوم رجب اولین دیدار صورت بگیرد . فرزند شهید بود و ساکن شهر مقدس قم . وقتی از حاج حسین یکتا از پدرشان شهید "حسن فلسفین" پرسیدم دقیقا او را بخاطر می آورد و می گفت او چشم و چراغ بچه های لشگر علی بن ابیطالب قم بود با آن ریشهای بلند و چهره نورانی و معنوی و سن میانسال و مداحی ها و دعاها و شلوغ بازیها و ...حکم "پدر" را را برای بچه های لشگر داشت . همه می شناختندش و انسان ویژه ای بود ...

با اتمام جلسه اول حاج حسین یکتا که با آن بیان شیوایش مرا نقل هر مجلسی کرده بود و سخت گیری مرا در هر جلسه ای مورد تمسخر قرار می داد ، داشت مرا نصحیت می کرد که حالا شما آنقدر تعریف نکن . شما یک مقدار هم نواقصش را ببین ، تو که عاقل بودی ....

خلاصه جای ما با حاج حسین پس از جلسه اول و با یک صحبت 5 ساعته در دفعه اول با حاج خانم ، این بار عوض شده بود و من فکر کنم زمان زیادی طول کشید تا او باور کند که من خودم هستم ، کسی که هیچ گاه راضی نمی شد این بار برای اولین بار نیم ساعتی از اینکه در مقابل یک موجود آسمانی در ابعاد مختلف از " عقیده" و "فعالیت" و "تجربه" و" کمال" و "معنویت" و "تقوی" و "فهم "و "سیاست" و  ... کم آورده بود رسما داد سخن می داد .....

 

 

 برداشت سوم : درهم آمیخته شدن شیرین ترین روزهای زندگیم با سیل فحش های دوستانمان

تقریبا هر باری که قراری برای جلسه ای گذاشته می شد مقارن با یکی از مناسبت های اسلامی می شد . روز آزمایشگاه نیز مقارن شد با نامه آقا به دکتر راجع به آقای مشایی .

تا جواب آزمایشگاه را گرفتیم و خواستیم بالاخره بعد از عمری یک مقدار خوشحالی کنیم تلفن همراه بنده چند زنگ خورد و چند تن از رفقای دیرین چند فحش آب دار زیر زانو دادند . نمی دانستم بایست چگونه به عروس خانم و مادرشان نشان دهم که از نتیجه آزمایش خوشحال هستم .

شاید بی اغراق نباشد که بگویم در اوج شرایطی که بایست به اصطلاح یک نفر خوش ترین دوران زندگی خود را بگذراند ، بخاطر پیام ها و تمسخرها و فحش های دوستان قدیمی موهای سرم به یک سوم حالت قبل تقلیل یافت . فشار همه جانبه رفقا و عدم امکان وقت گذاری بنده برای اطلاع دقیق از موضوع باعث شده بود که در بهترین روزهای زندگی ام سخت ترین لحظات را تجربه کنم ....

 

 

 برداشت چهارم : آرزوی یک یادگار ...

شیرین ترین و بزرگترین اتفاق زندگی ام ، پس از تلاش اندکی مخلصانه شبانه روزی ایام انتخابات، در اولین روز ماه رجب کلید خورد و در نیمه شعبان نیز به نام حضرت حجت در لوح دلمان حک و ثبت شد .

  وقتی حاج آقای مصباح یزدی داشتند خطبه عقد را می خواندند ، همه داشتند گریه می کردند . من هم دلم گرفته بود و بغض راه گلویم را می فشرد . فضای معنوی حاکم بر جلسه این احساس را در من بوجود آورده بود که شهید فلسفین برای دیدن مراسم عقد دخترش در میان جمع حضور یافته است .  

تردیدم زمانی برطرف شد که ساعتها بعد علت گریه های عروس خانم را بهنگام مراسم خطبه عقد از خودش پرسیدم . گفت هر دختری آرزو دارد که چادر سفید عروسیش را پدرش بر سرش کند ، در این سالها هر طور بود این عدم حضور پدر را در سخت ترین شرایط تحمل کردم ولی دوست داشتم فقط همین یکبار و فقط همین یک بار ، پدرم در کنارم باشد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:4  توسط جعفر فرجی  |