تبليغاتX
بیقرار
سرورم غیبت تو خواب از دیدگانم ربوده ، خاطرم را پریشان ساخته وآرامش دلم را سلب نموده است ( امام صادق)
برداشت هفتم : صحنه هایی از کربلا

بوی سیب و یاس دشت کربلا را فرا گرفته است . چه ها که نگذشت و چه ها که ندیدم ...

یاد عبدالله بخیر کوچک بود و نمی توانست سلاحی حمل کند .  لحظه حساسی بود . کار دیگری از دستش بر نمی آمد . بدنش را سپر بدن قافله سالار کرد . هر قطعه کوچکی از بدنش طرفی افتاده بود . بدنش سپر ارباب شده بود ... آنسوترجوانی این صحنه را می نگریست .  بعد از بیست سال خدا به مادر پیرش او را هدیه داده بود . در جنوب شهر می نشستند . بی تابی می کرد . مادر پیرش، می دید که پاره تنش در برابر او در حال آب شدن است. اجازه داد . آتش دشمن سنگین شده بود . پشت میدان مین همه جوانان در حال پرپر شدن بودند . برای فداکاری داوطلب می خواستند . همه به هم نگاه می کردند . نوجوانی به سمت میدان مین دوید . بدن تک فرزند مادری پیر و فقیر و تهی دست در تاریکی شب سپر راه قافله سالار شد ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:55  توسط جعفر فرجی  |