<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بیقرار</title>
<link>http://faraj14.blogfa.com/</link>
<description>سرورم غیبت تو خواب از دیدگانم ربوده ، خاطرم را پریشان ساخته وآرامش دلم را سلب نموده است ( امام صادق)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 13 Aug 2009 12:33:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چند روزی با یک جوان سابقا مجرد</title>
<link>http://faraj14.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت اول : تصمیم کبری...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در این چند سال قسمت و لطف الهی بر این بوده که هر وقت خواسته ام &quot; مهمترین تصمیم زندگی &quot; ام را بگیرم ، توجیحاتی از قبیل  شرایط حساس و ویژه کشور و نیاز به اختصاص وقت شبانه روزی و ... باعث می شد این کار به زمان دیگری موکول گردد . حدودا از یک سال پیش از انتخابات بود که ظرف کمتر از 5 ماه 29 استان کشور را بطور میانگین هفته ای دو استان و هر استان حدود 3 تا 4 روز  با آقای امیریان برای ساماندهی ستادها رفتیم .  یک کار سنگین تقریبا شبانه روزی و فوق العاده ای در گرما و سرما و رمضان و .... از شناسایی نیرو گرفته تا سرکشی و رسیدگی و سازماندهی در شهرستانها صورت گرفت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به غیر از چند سفر بدلیل کمبود امکانات اکثر قریب به اتفاق سفرها زمینی و با شرایطی سخت و خاطره انگیز صورت گرفت که نقل داستان هر استان خود یک مقاله ای جداگانه می طلبد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الحمدلله کاری صورت گرفت که لبخند رضایت را بر روی لبان دکتر نقش بست و خستگی بیش از 600 جلسه بالای یک ساعت و سخنرانی و صحبت و سر درد و ... را با یک تبسم دکتر از تنمان خارج نمود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از ابتدا نیز مشخص بود که وضعمان در شهرستان ها بهتر از تهران خواهد بود . سازماندهی مان نیز بیشتر متمرکز بر روی شهرستانها شده بود ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس از اعلام نتایج انتخابات تصمیم گرفتم که دیگر به هیچ کاری نپردازم تا خدا  تکلیف رئیس آینده ام را تعیین کند و با لطف خود بهترین همسر دنیا را نصیبم نماید . چنین بود که در دو ماه گذشته شاید بی اطلاع ترین دوران این چند ساله خود را گذراندم و علی رغم اتفاقات مختلف بر عهد خود باقی ماندم و تا نهایی شدن ماجرا کمتر مسائل سیاسی را دنبال نمودم و علت تاخیر در نوشتن مطالب جدید ، همین  افتادن در دام پربلا و شیرین ازدواج بوده است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;برداشت دوم : آشنایی با یک موجود آسمانی&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقا احسان یاوری که چند باری در دوران انتخابات از بنده پرسیده بود که آیا قصد ازدواج داری یا نه و با جواب منفی من مواجه شده بود ، در تاریخ اول رجب پیشنهاد خود را تکرار کرد . در توصیف خواهر مذکور فرمودند که : &quot;حدودا پنج سالی صمیمی ترین رفیق همسرم بوده و فعالترین و مقیدترین دانشجوی دانشگاه بوده و از روحیات و خلقیات اسلامی او همسرم خیلی تعریف می کند و حدودا یک سالی می شود که به این رسیده ایم که این گزینه را به شما پیشنهاد کنیم .......&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قرار شد در روز جمعه تاریخ سوم رجب اولین دیدار صورت بگیرد . فرزند شهید بود و ساکن شهر مقدس قم . وقتی از حاج حسین یکتا از پدرشان شهید &quot;حسن فلسفین&quot; پرسیدم دقیقا او را بخاطر می آورد و می گفت او چشم و چراغ بچه های لشگر علی بن ابیطالب قم بود با آن ریشهای بلند و چهره نورانی و معنوی و سن میانسال و مداحی ها و دعاها و شلوغ بازیها و ...حکم &quot;پدر&quot; را را برای بچه های لشگر داشت . همه می شناختندش و انسان ویژه ای بود ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با اتمام جلسه اول حاج حسین یکتا که با آن بیان شیوایش مرا نقل هر مجلسی کرده بود و سخت گیری مرا در هر جلسه ای مورد تمسخر قرار می داد ، داشت مرا نصحیت می کرد که حالا شما آنقدر تعریف نکن . شما یک مقدار هم نواقصش را ببین ، تو که عاقل بودی ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه جای ما با حاج حسین پس از جلسه اول و با یک صحبت 5 ساعته در دفعه اول با حاج خانم ، این بار عوض شده بود و من فکر کنم زمان زیادی طول کشید تا او باور کند که من خودم هستم ، کسی که هیچ گاه راضی نمی شد این بار برای اولین بار نیم ساعتی از اینکه در مقابل یک موجود آسمانی در ابعاد مختلف از &quot; عقیده&quot; و &quot;فعالیت&quot; و &quot;تجربه&quot; و&quot; کمال&quot; و &quot;معنویت&quot; و &quot;تقوی&quot; و &quot;فهم &quot;و &quot;سیاست&quot; و  ... کم آورده بود رسما داد سخن می داد .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; برداشت سوم : درهم آمیخته شدن شیرین ترین روزهای زندگیم با سیل فحش های دوستانمان &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تقریبا هر باری که قراری برای جلسه ای گذاشته می شد مقارن با یکی از مناسبت های اسلامی می شد . روز آزمایشگاه نیز مقارن شد با نامه آقا به دکتر راجع به آقای مشایی . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا جواب آزمایشگاه را گرفتیم و خواستیم بالاخره بعد از عمری یک مقدار خوشحالی کنیم تلفن همراه بنده چند زنگ خورد و چند تن از رفقای دیرین چند فحش آب دار زیر زانو دادند . نمی دانستم بایست چگونه به عروس خانم و مادرشان نشان دهم که از نتیجه آزمایش خوشحال هستم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید بی اغراق نباشد که بگویم در اوج شرایطی که بایست به اصطلاح یک نفر خوش ترین دوران زندگی خود را بگذراند ، بخاطر پیام ها و تمسخرها و فحش های دوستان قدیمی موهای سرم به یک سوم حالت قبل تقلیل یافت . فشار همه جانبه رفقا و عدم امکان وقت گذاری بنده برای اطلاع دقیق از موضوع باعث شده بود که در بهترین روزهای زندگی ام سخت ترین لحظات را تجربه کنم ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; برداشت چهارم : آرزوی یک یادگار ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شیرین ترین و بزرگترین اتفاق زندگی ام ، پس از تلاش اندکی مخلصانه شبانه روزی ایام انتخابات، در اولین روز ماه رجب کلید خورد و در نیمه شعبان نیز به نام حضرت حجت در لوح دلمان حک و ثبت شد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  وقتی حاج آقای مصباح یزدی داشتند خطبه عقد را می خواندند ، همه داشتند گریه می کردند . من هم دلم گرفته بود و بغض راه گلویم را می فشرد . فضای معنوی حاکم بر جلسه این احساس را در من بوجود آورده بود که شهید فلسفین برای دیدن مراسم عقد دخترش در میان جمع حضور یافته است .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تردیدم زمانی برطرف شد که ساعتها بعد علت گریه های عروس خانم را بهنگام مراسم خطبه عقد از خودش پرسیدم . گفت هر دختری آرزو دارد که چادر سفید عروسیش را پدرش بر سرش کند ، در این سالها هر طور بود این عدم حضور پدر را در سخت ترین شرایط تحمل کردم ولی دوست داشتم فقط همین یکبار و فقط همین یک بار ، پدرم در کنارم باشد ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 12:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faraj14&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>faraj14</dc:creator>
<guid>http://faraj14.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در جلسه مقام معظم رهبری با مسئولین ستادهای کاندیداها چه گذشت؟( قسمت اول )</title>
<link>http://faraj14.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت اول: عبور از چهارراه پرترافیک با حلم و صبر و قانون&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;تریبون که جلوی آقای الویری قرار گرفت آقا به شوخی گفتند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آقای الویری در حالی که صحبت می کنید مدام به ساعت هم نگاه کنید. ساعت آن قسمت سالن نصب شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خنده ای بر لبان همه نقش بست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- دوستانی هم که کنار این عزیزان نشسته اند به سخنرانان یک طوری وقت را تذکر دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای نجفی که کنار آقای الویری نشسته بودند، با آرنج خود اشاره ای کردند و گفتند آقا نگران نباشید وقت تمام شد، من به ایشان می زنم. در حالی که همه می خندیدند آقا گفتند نه آقای نجفی زدن خوب نیست. آقای کلهر که نوعاً موجود شلوغ و شوخي است، گفتند که آقا آخه اینها عادت دارند به کتک زدن... یک‌دفعه سکوت سنگینی حاکم شد و آقا چپ چپ نگاهی کردند و در حالی که در دلمان خنده‌امان گرفته بود، سعی می کردیم که نشان دهیم اتفاقی نیفتاده است. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 07:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faraj14&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>faraj14</dc:creator>
<guid>http://faraj14.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> ستادهایی بر اساس شهوت و ..</title>
<link>http://faraj14.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت آخر: الیس الصبح بقریب&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;مقام معظم رهبری در سال 75 به خواص جامعه جنگ احد را مدام یادآوری می کردند. جنگی که به‌خاطر دنیاطلبی و غفلت خواص با عدم پیروزی همراه شد. در سال 84، اوضاع کشور را با تمثیلی از جنگ بدر تحلیل کردند که گاه عده قلیلی بر عده کثیری غلبه می یابند.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;سال 88، سالی بود که تعبیر جنگ احزاب از لسان مبارک رهبر معظم انقلاب برای تحلیل شرایط روز کشور صادر شد، جنگی که در آن تمام دنیای کفر در برابر تمام جبهه اسلام ایستاده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;تمام تجربیات شیطانی و امکانات و آموزش‌ها و نیروهای داخلی و خارجی دنیای کفر آمده بودند تا اسلام نباشد. آنان علاوه بر جبهه گیری خارجی می خواستند از درون توسط متحدان کینه توز خود دنیای اسلام را متلاشی کنند. جنگ احزاب، جنگی بود که در آن عملا جنگی صورت نگرفت و غائله تنها با یک ضربت سردار اسلام علی‌ابن ابی‌طالب بر سر عمروبن عبدود خاتمه یافت. ضربتی با ارزش‌تر از عبادت انس و جن در طول تاریخ...&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;سال 87 سال جنگ احزاب، با تمام سختی هایش گذشت، شبکه نفاق و تمام حربه های شیطانی آنان و نحوه سازماندهی آنان و سرشاخه ها و رابطین آنان با دنیای کفر و.. همه شناسایی شدند. ( هر چند که ممکن است بیرون آزادانه در حال زندگی باشند)&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;صلح حدیبیه نیز صورت گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;صلحی که به تعبیر رهبری انقلاب، مقدمه ای بود برای فتح عظیم مکه و شکستن بت های بزرگ عالم...&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;پس دنیای کفر بداند که از امروز به بعد ما از موضعی دیگر با آنان سخن خواهیم گفت...&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;دنیای کفر باید بداند و می داند که آن روز که پرچم &quot;یالثارات الحسین&quot; مهدی فاطمه شکننده دروازه های شرک و بت‌پرستی خواهد شد، نزدیک است. آن‌قدر نزدیک که این ندا برایمان آشناتر از گذشته است که:&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=center&gt;الصبح، الیس الصبح بقریب...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 06:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faraj14&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>faraj14</dc:creator>
<guid>http://faraj14.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا مافیای قدرت دارد دست به خودکشی می زند ؟ ( حواشی سفر دکتر به اصفهان )</title>
<link>http://faraj14.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2 face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت اول : &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2 face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;حماسه ای به بزرگی انقلاب سوم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2 face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;مقصد هواپيما ، شهر اصفهان بود . هواپيما در حال نشستن بود . جلو رفتم ، دکتر با تعجب به من نگاهی کرد . گفتم : آقاي دکتر آمده ام تا امروز شاهد يک حماسه بزرگ باشم . به من نگاه کرد و گفت کجایی ؟ چند شب پيش آن حماسه بزرگ اتفاق افتاد ...&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 11:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faraj14&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>faraj14</dc:creator>
<guid>http://faraj14.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مناظره و رمز سونامي دوباره احمدي‌نژاد</title>
<link>http://faraj14.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت آخر : رمز پيروزي‌هاي احمدي‌نژاد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يكي از دوستان توصيه‌هايي براي انجام مناظره مي‌كرد . گفت مناظره اينطور نيست . اول بايست يادمان باشد هيچ كاري را جز براي خدا نكنيم . دوم اينكه اگر كسي در درون خود عزم كند كه در مناظره با صداقت برود و برخورد كند آنوقت ديگر هيچ ترس و استرس و ... نخواهد داشت . در مناظره صداقت كليد پيروزي است ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Jun 2009 22:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faraj14&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>faraj14</dc:creator>
<guid>http://faraj14.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چقدر زود پیر شدی ، دکتر ...</title>
<link>http://faraj14.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی می خواستم تصویرم را نگاه کنم ، ناخودآگاه چشمانم به سمت دکتر سر می خورد . من امروز پیر شده ام اما چگونه می توانم به پیر شدن خود بیاندیشم در حالیکه تصویر &quot; پیشانی چروک و موهای سفید سر و صورت &quot; این روزهای دکتر ، مدام در جلوی چشمانم ظاهر می شود و جمله ای که او مدتها پیش گفته بود که : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; تا قبل از شهرداری حتی یک موی سر و صورتم سفید نبود .......&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 May 2009 22:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faraj14&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>faraj14</dc:creator>
<guid>http://faraj14.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مختصری از حواشی ثبت نام دکتر احمدی نژاد</title>
<link>http://faraj14.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت اول : عصر روز جمعه ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در حالیکه روزهای انتهایی مهلت ثبت نام به دلیل اثرگذاری بیشتر، زمان مناسب تری برای ثبت نام می باشد ، دکتر احمدی نژاد امروز را برای ثبت نام خود انتخاب نمود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; انتخاب تعمدی عصر روز جمعه &quot; علی رغم پذیرش پیش فرض &quot; انعکاس کمتر رسانه ای &quot; این واقعه ، نمادی از جهت و مبنای حرکت است  . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   علاوه بر این ، انتخاب روز جمعه دلیلی دیگر نیز دارد . بخوبی بخاطر دارم که آقای ثمره می گفتند چند وقت پیش یکبار که برای بیان مطلبی راجع به انتخابات خدمت آقای احمدی نژاد رسیدم ، هنوز در ابتدای مطلب بودم که ایشان به بنده گفتند : ساعت کاری زمان طرح این مطالب نیست ، این صحبت ها زمانش برای استراحت روز جمعه است  ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز نیز وقتی علت انتخاب این زمان را از دوستان پرسیدم علاوه بر دلیل پیش گفته ، گفتند که دکتر نمی خواست در ساعت اداری ، وقت خود را صرف امور انتخاباتی ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 May 2009 19:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faraj14&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>faraj14</dc:creator>
<guid>http://faraj14.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دکتر احمدی نژاد به شهادت رسید ....</title>
<link>http://faraj14.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت اول : آرزوی دست یافتنی یک سرباز مخلص ... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی که داشت کلمات جناب آقای فتاح کنار هم می نشست ، نمهای اشک از گوشه چشمانم آرام آرام آهنگ باریدن به خود می گرفت .  او از آرزوی دیرین احمدی نژاد می گفت و از شهادت ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گفت ، چند وقت پیش که برای اداء احترام به زیارت مزار شهدا رفته بودیم ، حواسم به دکتر نبود و بر سر مزار هر یک از دوستان گذشته مان نحوه شهادتشان را مرور می کردیم .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-          فلانی را یادت می آید آرزو داشت که  ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-          این یکی گلوله به سینه اش خورد  ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-          فلانی را یادت هست که می گفت دوست دارد چگونه به شهادت برسد ، آخرش هم ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سکوت دکتر بیش از حد معمول شده بود ، به چشمانش نگاه کردم .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چشمانش بهاری شده بود و حالش دگرگون ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-          گفت فلانی من چنین شهادتهایی را دوست ندارم ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-          فلانی از خدا خواسته ام و آرزو دارم که در  راه &quot; اسلام و امام و میهنم &quot;  بدنم و تمام هستی و وجودم &quot; پودر &quot; شود و از بدن من و از وجود من حتی به اندازه ذره خاکستری نیز باقی نماند ....   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 May 2009 22:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faraj14&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>faraj14</dc:creator>
<guid>http://faraj14.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطراتی از سفرهای استانی یوزارسیو ما...</title>
<link>http://faraj14.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت هفتم : بغضی از سر ارادت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ظرف خرمایی روی میز مقابل من بود . هر خبرنگاری رد می شد یکی بر می داشت و هسته اش را روی سینی مقابلم پرت می کرد . بنده خدایی گفت الان دکتر بهت گیر میده . گفتم نه بابا من که نخوردم بعدش هم در این شلوغی که دکتر حواسش به اینجا نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ظهر شد و موقع نماز هر کاری کردند دکتر جلو نایستاد . نماز دوم که تمام شد ، دکتر برگشت و رو به من کرد و گفت بعضی از مردم اینجا محتاج یک دانه خرما هستند و گیر نمی آورند بخورند . بغضم گرفته بود و در دل خوشحال . خوشحال از این همه حساسیت و این همه حواس جمع . و بغضم گرفته بود از برخی که در آن دنیا چگونه باید پاسخ گویند که فرموده اند :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فی حلاله حساب و فی حرامه عقاب&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Apr 2009 04:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faraj14&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>faraj14</dc:creator>
<guid>http://faraj14.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستان زبر و ذهن مهندسی احمدی نژاد برای نظام برنامه ریزی کشور</title>
<link>http://faraj14.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت چهارم :پافشاری برای اجرای برنامه‌ها و نظرات کارشناسان&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«ترکیب محدود و جامعی از شخصیت‌ها و اعضای مؤثر کشور گرد هم آمده بودند. صحبت‌های همه حول محور طرح تحول می‌گردید. از سوی تک‌تک حضار با گرایشات مختلف سیاسی یک جمله بارها تکرار می‌شد: &quot;هر چند که می‌دانیم طرح تحول کار درستی است و نیاز ضروری کشور است اما اجرای آن باعث کاهش محبوبیت و زمین خوردن دولت خواهد شد. با توجه به انتخابات پیش رو، بهتر است این کار در شرایط فعلی صورت نگیرد...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوبت به صحبت های دکتر که رسید، در پاسخ گفت: &quot;شما می گویید طرح تحول کار درستی است و نیاز ضروری کشور است. من یک سؤالی از حضورتان دارم که چه مصلحتی بالاتر از رشد و پیشرفت کشور است؟ بله، من حاضر به فداکاری هستم. حاضر هستم محبوبیت این دولت کاهش یابد ولی لحظه‌ای از دوران خدمت این دولت صرف سیاسی‌کاری و مصلحت‌اندیشی‌های اینچنینی نشود. من چگونه می‌توانم کاری را که به نفع این کشور است، به بهانه‌هایی، حتی برای لحظه‌ای متوقف کنم. البته این را هم بگویم که بر خلاف شما من مطمئن هستم هر چند ممکن است فشارهایی بر مردم وارد شود، ولی مردم رشد و پیشرفت کشورشان برایشان مهمتر است. در بحث سهمیه‌بندی بنزین خودتان شاهد بودید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من به شما می‌گویم احمدی‌نژاد حاضر است خود را برای رشد و پیشرفت کشور فدا کند. برای من پیشرفت کشورم بسیار ارزشمندتر از این معادلات سیاسی و مصلحت اندیشی‌ها و دل نگرانی‌های انتخاباتی است...&quot; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Apr 2009 19:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faraj14&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>faraj14</dc:creator>
<guid>http://faraj14.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
